" نفسم را پر پرواز از توست "
.... سمیرا . علاقه ها . دلتنگی ها و خاطرات ....
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وآن یک در گوشه ای دیگر "جوانان "را ورق می زد برای آنکه بی خود های وهو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد با خطی خوانا به روی تخته ای که از ظلمتی تاریک! غمگین بود تساوی را چنان بنوشت یک با یک برابر است از میان جمع شاگردان یکی بر خاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سرداد تساوی اشتباهی فاحش ومحض است! معلم بر جا ماند و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا یک بایک برابربود سکوت موحشی بود و سوالی سخت.معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود واو با پوزخندی گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود وآنکه قلبی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون قرص مه داشت بالابود و آن سیه چرده که می نالید پایین بود اگر یک فرد انیان واحد یک بود این تیاوی زیرورو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردبد یا چه کس دیوار چین را بنا می کرد . یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد یا که زیر ضربت شلاق له می گشت یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد معلم ناله آسا گفت :بچه ها در جزوه های خویش بنویسید "یک با یک برابر نیست " بسم الله الرحمن الرحیم مهر مي ورزيم... من فكر مي كنم پس هستم . « دكارت » من طغيان مي كنم پس هستم . « كامو » *** جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است، جنگل شب تا سحر تن شسته در باران، خيال انگيز ! ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم در من اين احساس : مهر مي ورزيم، پس هستيم !
*** خدایا: گفتم: خسته ام. گفتی:لاتقنطوا من رحمةالله.(۱) گفتم:هیچ کس نمی دونه تو دلم چی میگذره. گفتی:ان الله یحول بین المرء و قلبه.(۲) گفتم:هیچ کس رو ندارم. گفتی:نحن اقرب الیه من حبل الورید.(۳) گفتم: فراموشم نکردی؟ گفتی:فاذکرونی٬ اذکرکم.(۴) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱. زمر۵۳ ۲. انفال ۲۶ ۳. ق ۱۶ ۴. بقره ۱۵۲ " بسم الله الرمن الرحیم " هر کودک با این پیام به دنیا می اید که خدا هنوز از انسان نومید نیست. تاگور سلام یه عذر خواهی از خدای خوبم که تو این مدت هیچ کدوم از پست هام با نام خدا نبود. ببخش دیگه.گر چه جانشینت روی زمین هستم ولی ... چه سخته هم بازی دوران کودکیت رو از دست بدی گر چه به ندیدنش عادت کرده باشی... یاداوری اون روز بغض گلوم رو زنده می کنه... سفر خوبی رو براش ارزو می کنم. گر چه این سفر برگشتی نداره. غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود دستي بي رحمي آمد نزديک گل سراسيمه ز وحشت افسرد ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام ************************************** از عاشق تنها بخاطر این کامنت زیباش تشکر می کنم. حیفم اومد شما نخونیدش. پدرم وقتی .....ساله بودم. وقتی4 ساله بودم : بابام هر کاری می تونه انجام بده. وقتی5 ساله بودم : بابام خیلی چیزا می دونه. وقتی 6 ساله بودم : بابام از بابای تو باهوش تره. وقتی 8 ساله بودم : بابام هر چیزی رو دقیقا نمی دونه. وقتی 10 ساله بودم : در گذشته وقتی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمعنا متفاوت بود. وقتی 12ساله بودم : خب.طبیعیه پدرم در ان مورد چیزی نمی دونه.اون برای به خاطر اوردن کودکی اش خیلی پیر است. وقتی 14 ساله بودم : به پدرم خیلی توجه نکن . اون خیلی قدیمی فکر میکنه. وقتی 20 ساله بودم : اه خای من!او از جریان خیلی پرت است.(!!! الان ِمن !!!) وقتی 25 ساله بودم : پدرم کمی در باره ی ان اطلاع دارد .باید این طوری باشد چون او تجربه ی زیادی دارد. وقتی 35 ساله بودم : بدون مشورت با پدرم کوچکترین کاری نمی کنم. وقتی 40 ساله بودم : متعجبم که پدرم چگونه ان جریان را حل کرد.او خیلی عاقل و دانا بود و دنیایی تجربه داشت. وقتی 50 ساله بودم : اگر پدرم اینجا بود همه چیز را در اختیار او قرار می دادم و در این باره با او مشورت می کردم.خیلی بد شد که نفهمیدم اون چه قدر فهمیده بود.می تونستم خیلی چیزا از او یاد بگیرم. ********************************************* شما راجع به پدرتون چی فکر می کنین؟ تو کدوم مرحله اید؟

| Design By : Night Skin |


